تبليغاتX
UTOPIA
فرهنگی ، اجتماعی

 

گفتم : چشمم.     گفت : به راهش می دار

 

گفتم : جگرم.     گفت : پر آهش می دار

 

گفتم : که دلم.     گفت : چه داری در دل

 

گفنم : غم تو.      گفت : نگاهش می دار

 

 

ابوسعید ابوالخیر.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:52  توسط آرش  | 

 

در قهقرایی ترین لبهً زندگی

 

                       که مرگ به ریشخندی می ماند.

                             

                                       من

 

                                   پروانه وار

 

                                         بودنت را می بویم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:29  توسط آرش  | 

 

تنها عظمت زناشویی در عشق یگانه است و وفاداری

دو قلب به یکدیگر. اگر این را هم از دست بذهد، دیگر

جز پاره ای برخوردهای عملی برایش چه باقی می ماند ؟

 

جان شیفته اثر رومن رولان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:24  توسط آرش  | 

 

اعتماد به نفس شما

احترام دیگران را به همراه دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:20  توسط آرش  | 

 

تو خوب مثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل چلچله خوبی

که شرق شب زده را

غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

در وقت یاس و نومیدی

ظهور خواهی کرد

پناهسایه آسایشی

پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده.

 

R.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:22  توسط آرش  | 

 

دوباره با تو نشستن

دوباره آزادی ؟

مگر به خواب ببینم،

شبی به این شادی

شراب نور کجا ؟

تشنهً صبور کجا ؟

 

حمید مصدق.

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:2  توسط آرش  | 

 

چرا وقتی سفر دریا می رویم

یا سفر شهرها و کشورهای دور و نزدیک

خوشحالیم

 

اما وقتی به مرگ فکر می کنیم

که سفر به آن دنیاست

ناراحتیم

 

بقال ها

که پول مشتری ها را با دقت می شمرند

فکر می کنند بعد از مرگ

ما وارد خاک کثیف می شویم

 

اما شاعر ها می دانند که از خاک گل می روید

پس حتما خاک بهشتی است و آسمانی است

 

و ما بعد از مرگ

به یک جشن تولد واقعی می رویم

 

بدون شمع های آب شدنی

بدون بادکنک های ترکیدنی

و بدون خنده های زورکی !

 

سرودهً یک پسر دوازده ساله

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:37  توسط آرش  | 

 

 

 

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند

 

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:33  توسط آرش  | 

 

من در مدرسه

بهترین دوستم، خودم هستم

 

و از هیچکس نمی پرسم چرا به دنیا آمده ام

 

و چرا باید یک روز بمیرم

حتی نمی خواهم بدانم که آخرین مردهً دنیا

را چه کسی خاک می کند

فقط یک سوال مهم دارم

 

چرا آدم ها می توانند

هم هواپیما اختراع کنند

و هم قفس بسازند ؟

 

سرودهً یک پسر هشت ساله

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:17  توسط آرش  |