گفتم : چشمم. گفت : به راهش می دار
گفتم : جگرم. گفت : پر آهش می دار
گفتم : که دلم. گفت : چه داری در دل
گفنم : غم تو. گفت : نگاهش می دار
ابوسعید ابوالخیر.

در قهقرایی ترین لبهً زندگی
که مرگ به ریشخندی می ماند.
من
پروانه وار
بودنت را می بویم.
تنها عظمت زناشویی در عشق یگانه است و وفاداری
دو قلب به یکدیگر. اگر این را هم از دست بذهد، دیگر
جز پاره ای برخوردهای عملی برایش چه باقی می ماند ؟
جان شیفته اثر رومن رولان
اعتماد به نفس شما
احترام دیگران را به همراه دارد.

تو خوب مثل قناری
تو پاک مثل پرستو
تو مثل چلچله خوبی
که شرق شب زده را
غرق نور خواهی کرد
تو مثل معجزه
در وقت یاس و نومیدی
ظهور خواهی کرد
پناهسایه آسایشی
پناهم ده
درون خلوت امن و امید راهم ده.
R.
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادی ؟
مگر به خواب ببینم،
شبی به این شادی
شراب نور کجا ؟
تشنهً صبور کجا ؟
حمید مصدق.
چرا وقتی سفر دریا می رویم
یا سفر شهرها و کشورهای دور و نزدیک
خوشحالیم
اما وقتی به مرگ فکر می کنیم
که سفر به آن دنیاست
ناراحتیم
بقال ها
که پول مشتری ها را با دقت می شمرند
فکر می کنند بعد از مرگ
ما وارد خاک کثیف می شویم
اما شاعر ها می دانند که از خاک گل می روید
پس حتما خاک بهشتی است و آسمانی است
و ما بعد از مرگ
به یک جشن تولد واقعی می رویم
بدون شمع های آب شدنی
بدون بادکنک های ترکیدنی
و بدون خنده های زورکی !
سرودهً یک پسر دوازده ساله
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
من در مدرسه
بهترین دوستم، خودم هستم
و از هیچکس نمی پرسم چرا به دنیا آمده ام
و چرا باید یک روز بمیرم
حتی نمی خواهم بدانم که آخرین مردهً دنیا
را چه کسی خاک می کند
فقط یک سوال مهم دارم
چرا آدم ها می توانند
هم هواپیما اختراع کنند
و هم قفس بسازند ؟
سرودهً یک پسر هشت ساله