تبليغاتX
UTOPIA
فرهنگی ، اجتماعی

 

نمی دونم چی شد که یکی هی می خواست عشق رو تعریف کنه.

هی دنبال کلمات می گشت. جملات قشنگ.

چیزایی که به نظرش می تونست به بهترین وجه احساساتش رو بیان کنه.

هی به آدما نگاه می کرد. هی به کلمات فکر می کرد.

فکر می کرد هر چیزی که می بینه و می شنوه اشاره ای به ضمیر درونشه.

فکر می کرد همهً خلقت می خواد بهش بگه عشق چیه.

هی می نشست و قضاوت می کرد. وزن می کرد آدمارو،

احساساتشون رو. اما ....

تا یه روز نشست با خودش گفت باید عاشق بشم !!

خب حالا از کجا شروع کنیم ؟ نشست برای خودش تعریف کرد.

آخه حالا کلی تجربه داشت !

خوب اول هدف : عشق !

بعد وسیله! .. اوم ، خب وسیله چیه ؟ یه دختر خانم !

دنبال خوبش هم بود. آخم عشق اون به یه دختر خانم " خوب" و

"خوشگل" بود. نمی خواست و "نمی تونست" عاشق هر کسی بشه.

آخه باید به خودش و دیگران جواب پس می داد !

خوب! دلشو برداشت و رفت دنبال عشقش!

اول این. خوبه ؟! آره خوبه. نه این خوب نیست! بعدی ،

این چطوره ؟ بهتره. نه اینم نشد!

سرتونو درد نیارم. این خوبه، اون خوبه. این شد. اون نشد.

قسمت نیست. معمول نیست. مرسوم نیست.

رفت و رفت و رفت.

آخ ! حالا خسته شده بود. ولش کن. خودش می یاد.

آهای آقا پسر ! کی می یاد ؟ چی می یاد ؟ نمی دونست !

راسی عشقو تعریف کردی ؟ بگو ما هم بدونیم. بله البته.

عشق یعنی... یعنی اینکه... یعنی اینکه ما بخوایم...... هی نشست و

فلسفه بافی کرد. راستش ته دلش ، خودش هم راضی نمی شد.

آخه اون معتقد بود بهترین منتقد هر کسی خودشه اگر ...

حالا باید چکار می کرد....... فکر ؟

یه روزی از روزای خدا، مثل هر روز دیگه. نه کمتر و نه بیشتر.

داشت کم و بیش هنوز دنبال عشق می گشت. ناامید.

چشمش افتاد به یه نفر. سرشو کج کرد. راست کرد.

ا ، نکنه این عشقه ؟!

سلام!

ببخشید شما ؟

من ؟ من دنبال، من دنبال چیزم!

ببخشید ما چیز نداریم. امرتون ؟ زود بگین من وقت ندارم.

آخ. چه بد. نمی دونست چی بگه. یکدفعه یادش اومد.

دیگه فلسفه نبافت. می دونین چی گفت ؟

این دیگه یه رازه ! اما دروغ نگفت. فقط گفت چی حس می کنه.

خب شما چی فکر می کنین ؟ چی شنید ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:32  توسط آرش  | 

 

        ملاقات 

-- سلام آقا، ببخشید ساعت دارین ؟

: سلام. بله. ببخشید شما یه آقایی رو اینجا ندیدین ؟

-- ببخشید ساعت چنده ؟

: ببخشید شما خیلی وقته اینجایین ؟

-- ببخشید میشه بگین ساعت چنده ؟

: معذرت می خوام یه آقای مو جوگندمی رو ندیدین ؟

-- خیلی دیر شده. ببخشید ساعت چنده ؟

: فکر کنم کت و شلوار خاکستری داشت.

-- داشت ؟! آها ! پوشیده بوده حتما.

: بله بله ! دیدینش ؟

-- ببخشید ساعت چند بود ؟ فکر کنم دیر شده.

: باید زودتر می یومدم. حتما حوصلش سر رفته.

-- عجب ! ببخشید میشه به من گوش کنین ؟

: بله، البته !!

-- شما اینجا کاری دارین ؟

: بله. با یه نفر قرار دارم. خیلی مهمه. گفته مهمه. گفته بودم کت و شلوار خاکستری می پوشم. امروز خشکشویی تعطیل بود. فکر کنم منو نشناسه.

-- عجب بدشانسی بدی

: ممنون! ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ

-- خواهش می کنم. این چه حرفیه. خداحافظ.

یه ضرب المثل سرخپوستی :

هر وقت دنبال چیزی می گشتی اول جلوی پاتو نگاه کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 15:2  توسط آرش  |