نمی دونم چی شد که یکی هی می خواست عشق رو تعریف کنه
.هی دنبال کلمات می گشت
. جملات قشنگ.چیزایی که به نظرش می تونست به بهترین وجه احساساتش رو بیان کنه
.هی به آدما نگاه می کرد
. هی به کلمات فکر می کرد.فکر می کرد هر چیزی که می بینه و می شنوه اشاره ای به ضمیر درونشه.
فکر می کرد همهً خلقت می خواد بهش بگه عشق چیه
.هی می نشست و قضاوت می کرد
. وزن می کرد آدمارو،احساساتشون رو
. اما ....تا یه روز نشست با خودش گفت باید عاشق بشم
!!خب حالا از کجا شروع کنیم ؟ نشست برای خودش تعریف کرد
.آخه حالا کلی تجربه داشت
!خوب اول هدف
: عشق !بعد وسیله
! .. اوم ، خب وسیله چیه ؟ یه دختر خانم !دنبال خوبش هم بود
. آخم عشق اون به یه دختر خانم " خوب" و"
خوشگل" بود. نمی خواست و "نمی تونست" عاشق هر کسی بشه.آخه باید به خودش و دیگران جواب پس می داد
!خوب
! دلشو برداشت و رفت دنبال عشقش!اول این
. خوبه ؟! آره خوبه. نه این خوب نیست! بعدی ،این چطوره ؟ بهتره
. نه اینم نشد!سرتونو درد نیارم
. این خوبه، اون خوبه. این شد. اون نشد.قسمت نیست
. معمول نیست. مرسوم نیست.رفت و رفت و رفت
.آخ
! حالا خسته شده بود. ولش کن. خودش می یاد.آهای آقا پسر
! کی می یاد ؟ چی می یاد ؟ نمی دونست !راسی عشقو تعریف کردی ؟ بگو ما هم بدونیم
. بله البته.عشق یعنی
... یعنی اینکه... یعنی اینکه ما بخوایم...... هی نشست وفلسفه بافی کرد
. راستش ته دلش ، خودش هم راضی نمی شد.آخه اون معتقد بود بهترین منتقد هر کسی خودشه اگر
...حالا باید چکار می کرد
....... فکر ؟یه روزی از روزای خدا، مثل هر روز دیگه
. نه کمتر و نه بیشتر.داشت کم و بیش هنوز دنبال عشق می گشت
. ناامید.چشمش افتاد به یه نفر
. سرشو کج کرد. راست کرد.ا ، نکنه این عشقه ؟
!سلام
!ببخشید شما ؟
من ؟ من دنبال، من دنبال چیزم
!ببخشید ما چیز نداریم
. امرتون ؟ زود بگین من وقت ندارم.آخ
. چه بد. نمی دونست چی بگه. یکدفعه یادش اومد.دیگه فلسفه نبافت
. می دونین چی گفت ؟این دیگه یه رازه
! اما دروغ نگفت. فقط گفت چی حس می کنه.خب شما چی فکر می کنین ؟ چی شنید ؟
ملاقات
--
سلام آقا، ببخشید ساعت دارین ؟:
سلام. بله. ببخشید شما یه آقایی رو اینجا ندیدین ؟--
ببخشید ساعت چنده ؟:
ببخشید شما خیلی وقته اینجایین ؟--
ببخشید میشه بگین ساعت چنده ؟:
معذرت می خوام یه آقای مو جوگندمی رو ندیدین ؟--
خیلی دیر شده. ببخشید ساعت چنده ؟:
فکر کنم کت و شلوار خاکستری داشت.--
داشت ؟! آها ! پوشیده بوده حتما.:
بله بله ! دیدینش ؟--
ببخشید ساعت چند بود ؟ فکر کنم دیر شده.:
باید زودتر می یومدم. حتما حوصلش سر رفته.--
عجب ! ببخشید میشه به من گوش کنین ؟:
بله، البته !!--
شما اینجا کاری دارین ؟:
بله. با یه نفر قرار دارم. خیلی مهمه. گفته مهمه. گفته بودم کت و شلوار خاکستری می پوشم. امروز خشکشویی تعطیل بود. فکر کنم منو نشناسه.--
عجب بدشانسی بدی:
ممنون! ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ--
خواهش می کنم. این چه حرفیه. خداحافظ.یه ضرب المثل سرخپوستی
:هر وقت دنبال چیزی می گشتی اول جلوی پاتو نگاه کن
.