Ordinary life




قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
شاملو

Fear is the main source of superstition,
and one of the main sources of cruelty.
To conquer fear is the beginning of wisdom.

Watch me
Listen to me
I'm trying to tell you something.
I'm agree with president of U.S
George walker bush.
But it doesn't mean " I " doesn't exist.
You too.
You have to be clever and more conscious.
He is a player
And he is playing good. Very good.
You have to learn to play better.
It doesn't crush any more thing.

خودباوری، تنها،توجیح خود است.
خود باوری هرگز کسب نمی شود وتنها، نمادی،
چون سلاح در مقابل دیگران کاربرد دارد.
تنها احساس خودباوری حقیقی و حقوقی در
وحدت با خداست که آنهم در کثرت نیست و
تنها نماد شدن است. برای تو.
امید درتوجیح گذشته و آینده بی معنی است.
نه گذشته ناامیدکننده و نه آینده امیدوارکننده است.
و بر عکس.
بودن تو درلبه این " ایندو " توجیح کننده کمیت زمان است
نه تحلیل کیفیت آن.

یک روز قبلش از شهرستان اومده بودم.
چون محیط کار و خود کار برام تازگی داشت، هم فکرم
رو خسته کرده بود و بدلایلی جسمم رو. چون جای اسکان
هنوز درست و حسابی روبراه نشده بود. امروز هم که
جمعه بود، صبح مجبور شدم بخاطر یه سری کارها،
اول صبح، برم از قزوین به شرکت کرج. برگشتم.
حدود یازده شده بود. بارون می یومد.
با دادادشم رفتیم سفارش خرید مامانم.
حدود دو ساعت طول کشید. برگشتم تا غذا خوردم
حدود چهار و نیم شده بود. خستگی زد بالا. گفتم
یه استراحتی بکنم که خواب شبم تکمیل بشه. مامانم
هم اومد گیر داد که سرکوپنهاش گم شده.
فکرش هم فقط به کتابخونه من می رسید. مجبور شدم
تمام کتابهارو وارسی کنم. پیدا نشد. همینطوری یکدفعه
گفتم با اینکه احتمالش کمه اما بذار بالای کتابخونه رو هم
نگاه کنم. صندلی پشت کامپیوترو کشیدم جلو کتابخونه.
رفتم روش. وای خدای من ! نه، اونو پیدا نکردم ! اما عجب
خاکی گرفته بود. یه خورده نگاه کردم. گفتم، خوب، جلوی
چشمم که نیست. من هم الان حالشو ندارم.
نوک انگشتم رو هم به خاک ه ا نزدم.
از صندلی اومدم پایین و کشیدمش جلوی کامپیوتر.
به خاطرم رسید اینو بنویسم.

خیلی چیزای ظریف در زندگی هست که تا زمانی که
یک چیز دیگه ای به آنها اضافه نشه، دیده نمی شن.
مثلا سلامتی تا زمانی که مریض نشی
دوست تا زمانی که تنها نشی
خدا تا زمانی که کافر نشی
راه تا زمانی که بیراه نشی
و عشق تا زمانی که ندیده نشی.

هدف مهمه
اما یادت نره که در مسیرت اینقدر معطوف مقصد نشی
که قشنگیهای اطرافت رو نبینی.
و البته اینکه برای رسیدن به هدف، تو احتیاج به دیدن
راهت داری که هر لحظه اش و هر نکته اش
ساخته شدن و رسیدن به همون هدفته. روزانه.

زندگی این نیست که همش بچسبی به گرمای درون.
گاهی سرمای بیرون اگه حس نشه،
برداشتت از گرمای درونیت یک امر عادی تلقی میشه.
... که این حس فقط باعث راکد شدن افکارت و
متوقف شدن لذتت از زندگیت میشه.

BE HONEST

...... از پس شبی دراز
آواز خروسی می شنوم در جان خویش
و با سومین بانگش درمی یابم
که رسوا شده ام.

For many years…
Men just live like animals
And something happened
That was
the power of power of imagination
and they start to talk.

مراکز تفکر
مرکز تفکرات انسانها نه هماهنگ است نه یکسان
نه متمرکز
(دارای مرکز مشخص به عنوان منشا
تشکل تصورات اولیه ).
هر تفکر دو وجه دارد که عامه از آن مثبت و منفی
یاد می کنند. آنچه که می تواند در آن "لحظه"
مغایر با منافع قابل لمس عنوان شود که از نظر
ایشان منفی و مثبت است. نفع امری مادی است
که محدوده جسمیت آن از تصور و تفکر شروع و به
انجام کامل عمل خاتمه می یابد. و همچنین ضرر
که از همین نوع است. وجود هر کدام از این
ماهیت ها عامل دیگر را توجیح می کند.
در انسان ها دو مرکز قدرت باعث تشکل جسمیت
و خواه عمل می گردد. که هر کدام بود است
برای دیگری.
در ارزش گذاری، وجود نه منفی حد است نه مثبت.
زیرا سو و جهت تنها تمثیلی از وجود است نه موجود.
موجود همان هستن است که هست.
پس مثبت و منفی تنها توجیه همسویی با توست.
با ایشان است.
در لازمه وجود، عمل هر منبع، ارزش وجودی
خودش را هم در محدوده تفسیر و هم تعبیر
و هم نتیجه آن که می تواند عمل باشد،
دارا می باشد.
بدون یکی، دیگری فاقد توجیه است.
لازمه همسویی تعریف جهت، اجتماع عواملی است
که همسو می توانند پیکان احساس ( تعبیر )
ما را در یک ( آن ) جهت تعریف کند.
مجموعه این عوامل همان موجود است.

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

به تو مربوط نیست !
